خدایا کمی نفهمی به ما عطا کن که راحت زندگی کنیم
مردیم از بس فهمیدیم و به روی خودمون نیاوردیم
آنقدر نفــس میکشم تا تمـــام شود همه ی نفـــس هایی که هی سراغ تـــو را میگیرند…
|
About Me
چقــدر باید بگذرد؟؟ My Blog
My Archive
اردیبهشت 1391 My Categories
Daily Links
Friends Link
شوق فریاد پارازیت ارسلان خاطرات نتی(بهار جونم) ذربین(نیلووو جونیم) جوجه کروکدیل متفکر!!!! زاغچه ی زیر بارون مونده! تک ترین تک درخت:دی پیچیدگی قاتل بی سر و پا هــ ــ ــ ــ ــ ــــــذیان جـــزئی عقش من پوررررررریا پورسرخ!!!!!! قالب وبلاگ اخبار آي تي گرافيک و آموزش فتوشاپ ايران ترجمه موبايل Template By
فال حافظ قالب وبلاگ عسل ح - نازنين |
nothing 4display
خدایا کمی نفهمی به ما عطا کن که راحت زندگی کنیم
+ نوشته
شده در ساعت 21:50 توسط سارای این روزای من!
|
شاااااااات..بنگگگگ!
شااااااتت..بنگ1 لبان سرخ..موی بلند..بدن ظریف و نحیف..برجستگی
های قشنگ..صدای مترنم..انگشتان کشیده..ناخن های بلندی به رنگ قرمز.. من زنم! موهای بلندی دارم که تاب هایش دل هرکسی
را میبرد..بدن زیبا و برجستگی هایش را که به خاطرداری؟ همان که برایت حواس نمی
گذارد؟ صدای دلنشینم که تورا همیشه وادار به گوش دادن میکند و انگشتان کشیده و
زیبایی که همیشه لای دست های بزرگت گم می شود..و ناخن هایی که همانند سرخی لبانم
می پرستیشان.. آفرین! همه را به خاطر داری؟ می گویی هرگز
فراموششان نخواهی کرد؟ اما تو باز فراموش کردی..خب..نه! تو در واقع
هیچوقت نفهمیدی! من فقط ظاهر نیستم! من باطنم قشنگ تراست..هرگز نفهمیدی من سراپا
آتشم.من سلول به سلولم احساس ام! من قلب دارم! چرا سکوت کردی؟ باور نمی کنی در پس زیبایی زنانه ام، موجودی
سنگی و صبور کنجی نشسته است و دوام می آورد زیر آوار حرف ها،تحقیر ها،نگاه های
ناپاکت؟ و گاهی... و گاهی زیبایی خود را می فروشد به تو..تا در
آغوشش کشی و او به دروغ با خود بگوید:او مرا دوست دارد؟ من زنم.. قدرتی که زیر تمام ناسزا ها و لقب ج/ن/د/ه گفتن
هایت دوام می آورم... و شک می کنم به ترازوی عدالت خدا همیشه.. ترازوی
طرف تو چرا اینقد سنگین تر است...؟؟؟؟ خخخخخخخ..تف: زیاد نوشته بودم اما ولش کن! حرفا
همه تکراریه خخخخخخخ تف:چقد لوس..تکراری..و تکراری بودن این
مطلب من نشونه اینه که ما بازم ک/و/ن خویش را هم که قطعه قطعه نماییم بازم آب از
آب تکون نمیخوره شاااات.. بنگ2 می دونید؟ من خودم اوصولن آدمی نیستم که مسائل
اخلاقی-مذهبی-دینی واسم مهم باشه..کاملا آزادم..هر کاریم بخوام می کنم، چیزی باب
میلم نباشه اینقد خواهرشو این ور اون ور می کنم تا یه چی دیگه شه، زمانی که دلم
بخواد یکی رو بغل کنم بغلش میکنم! حالا چه
تو جلو هزار تا چشم بد چه تو جایی که تنها باشیم. هر لباسو به هر طریقی که بخوام
می پوشم..هرجور که بخوام آرایش می کنم.. اابرو هامو ور می دارم.. چقد لوسه وقتی مدرسه گیر میده به وسط ابروت حتی! دفعه آخری( دفعه ششم اینا بود)
که منو بردن سر ابرو پیش ناظم چشم چپول
گرامی، خانوم به من میگه عزیزم، دخترم گلم(ازبس تو اون 6 دفعه قبل داد زده ناامید
شده:دی) آخه تو میخوای 4 روز دیگه که عروس بشی چی کار کنی؟ اگه از الان همه موهای
صورتتو ور داری اونوق میخوای چه تغییری بکنی؟؟ ببخشید عذر می خوام! بنده حتما به این دلیل که
شاید یه روز یه کور کچلی بیا بگیردم، امروز باید پشمالو باشم..آخ..دیدی یادم
نبود؟هه؟ یعنی الان دل خودمو ول کنم؟واس خودم خوشگل نباشم
تا یه روز واس یه آشغالی که وقتی همسن من بوده هزار تا لذته خوبو بده برده تهشم
اومده منه پشمالوی آفتاب مهتاب ندیده رو گرفته خوشگل باشم؟ خب ریدم تو اون خوشگلی...! مگه چمه؟ مگه چیم کمتر از توی مذکره؟ نامردی
نیست که من فقط عکس آغوش دختر پسرو ببینم و تا ازدواج صب کنم اونوقت تو اینقد این
صحنه رو با همه اجزای بدنت احساس کرده باشی که دیگه حتی دلتم نخواد؟ آره؟ هرچیز با ارزشی یه حرمت هایی داره..دختر با
ارزشه واس همین تا زیر پاهاش حجاب کنه که یه وقت توی چشم دریده نگاش نکنی؟ وا؟ اینقد ارزش داریم که :دی زنان زمان پیامبر زنده
به گور می شدیم.. هووم؟یه نقاشس تو شبکه هفت؟ به قول اون: من
عاااااااشق ارزشم:دی:دی پ.ن:بازم تکرار می کنم..تکراریه ------------------------------------- شاااااات یه بنگ کوچولو پ.ن2:یه جایی تو دفتر خاطراتم نوشتم: کیفمو
زد..دنبالش دویدم..خیلی شلوغ بود..داد زدی شالتو درست کن..تند تر دویدم..سکندری
خوردم و گوشی موبایلی که بدون پر در آسمان شب :دی زنان از فراز سر همه پرواز کرد و تو تاریک ترین قسمت
ممکنه بدون اجزاش(باطری و سیم) فرود آمد! هنوز از تصور ساعت 8 شب..گروه تجسسی که راه
انداخته بودیم واس پیدا کردن سیمکارتم توی شاخو برگا با نور گوشی هامون.. دنبال یه
سیم کارت کوچولو می گشتیمو یادم نرفته..و اینکه تو پیداش کردی و دویدی و یه ایل
آدم از جمله من دنبالت دویدن تا سیم کارتو ازت بگیرن..هومم بالاخره اایستادی..زیر
پام تقرریباگل بود..گفتم بدش! گفتی خوب بیا جلو بگیرش.اومدم جلو...فیس تو فیس
تو..همون صورتی که عاشقانه دوسش داشتم..مشت دست گره کردتو وا کردم و سیم کارتو
برداشتم..یهو داد زدی: حالا واستا همی جا ! و با خنده فرار کردی و من مبهوت مونده
بودم.. _جیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ! اون روز به لطف تو و آبپاش وسط چمن خیس رفتم
خونه!! پ.ن: یکی از قشنگترین خاطراتمون!! اون روز معرکه
بود..وجودت قشنگ بود اما اگه می دونسم قراره وجودت اینقدر طولانی و بیهوده
باشه...ریدم به هرچی خاطرس!! پ.ن:هوووم؟ هیچوقت گره نخورید به فردی! مگرنه
بدبخ میشید! ما هردو هی بالا میریم و پایین می آیم..ولی تهش همش به هم می رسیم..الان 7مین ماه گره خوردنه..و
ااصلا دیگه جذاب نیست...گره نخورید..گره خوردنه که باعث شده هی تنها بشم..
+ نوشته
شده در ساعت 18:55 توسط سارای این روزای من!
|
diffrent
سوم دبستان -عررررررررررررررررررررر...عررررررر...جیغ... -بسه سارا! کبود شدی..بس کن بابا..نمره که ارزش
نداره.. -نهههههههههههههههه! من می تونستم 20 شم... یک ساعت بعد.. -عررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر(افکت
ابر بهار) -حالا مگه چند شدی املاتو؟ -19.75! سر یه تشدید 7 سال بعد! دوم دبیرستان -هر هر هر...هرهرهر...هرهرهر.. -هووووم؟ دختره بیااز نیمکت پایین! این چه وضعشه
بچه؟ -ایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی(افکت
:دی زنان) -هووووووووووم؟ چن شدی نمرتو؟ -10!ایییییییییییییییییییییییی(:دی) -.... -خانوممم من فک می کردم میفتم بابا! ---------------------------------------------- هووم؟ خب که چی؟ ----------------------------------------------
+ نوشته
شده در ساعت 20:51 توسط سارای این روزای من!
|
:xXxXxXxX2
ساعت حتی 6 هم نشده بود اما هوای سرد و
تاریک اطراف غریبه چیز دیگری می گفت..صدای
نفس زدن های غریبه سکوت دردناک رو می
شکست.تمام پهلو هایش تیر می کشید. انگار که استخوان هایش داد می زدند:باایست غریبه..ما توانی نداریم!
اما غریبه ادامه داد..دوید..پس کجا بود درختی که زیر آن، خاطره هایش اورا آتش می
زدند؟؟ ناگهان سنگ آشنایی را دید..ودر کنار آن درخت
خاطره ها..و ناگهان آتشی که باز وجودش را سوزاند. خاکستر وجودش در برابر عظمت
خاطرات زیر درخت دو زانو بر جا نشست! و
.هق هق... غریبه دوزانو، در ظلمت مکان مخفی همیشگی هق هق
می کرد..رود جاری شده از چشمانش آرایش غلیظی که زیر آن غم های غریبه پنهان شده بود
را می شست و رد سیاهی برجای می گذاشت..هیچکس اورا نمیدید..هیچکس غریبه را آنگونه
نمی دید.. همه ی خاطرات از جلوی چشمانش گذشت و باز سبزی
چشمان درشتی..تمام بدن اورا به آتش زد... غریبه بی مهابا تک تک خاطرات را با صدای بلند
برای خدایی که هزاران بار آن خاطرات را دیده بود تعریف میکرد..دنبال عدالت خدا می
گشت..دنبال خدایی خدا..خاطرات را تکه تکه کرد.. غریبه بی آنکه بفهمد نعره میزد:خدایا...خدایا...خدایا....! غریبه در آغوش درخت نشست..در آغوش خاطرات.. کلاغ ها در آسمان غوغا کرده بودند.. و من در فکر اینکه کاش غریبه کسی جز من بود... پ.ن: به 5 زبون زنده دنیا رو دیوار کلاس با
شبرنگای مختلف نوشتم :زندگی سخته..مگه نه..؟ هنرمندی رو:دی پ.ن: سر بگذار بر دردِ
بازوانِ من پ.ن: دوستان مساله عشقو عاشقی نیستا؟؟ سبزی چشمهام
ایهام داره به 2تا چیز:1- سبزی چیزیه که واس بدن مفیده فیبره:دی 2- چشم سبز خیلی
قشنگه دوووس دارمJ
+ نوشته
شده در ساعت 16:3 توسط سارای این روزای من!
|
:xXxXxXxX
تنهایی.. تنهایی
می تونه نشستن رو تخت و تند تند بالا پایین کردنای کانتکای گوشیت باشه به
امید پیدا کردن یکی که بش اس بدی:هی..سلام!! تنهایی می تونه ساعت 12 شب،دمه پنجره
اتاقت باشه! همون موقعه که داری تو آسمونو نگاه می کنی ببینی آیا حداقل خدا هست؟ تنهایی می تونه جمعیت عظیم آدما کنارت باشه!
همون وقتی که بین اکیپ نشستی ولی دلت تنهاس! تنهایی میتونه آغوش یکی باشه که داره ازبیرون
گرمت می کنه اما درونت از نبود یک نفر دیگه یخ میزنه! تنهایی..سخت ترین واژه ایه که تاحالا تجربه اش
کرده بودم... و لامصب عجب تجربه ی طولانی ایه... تو 2 پست قبلی نوشتم می دونم عشقو حال الان بعدن دهنمو آسفالت
می کنه اما از دستش نمی دمو اینا..ای کاش
دهنمو آسفالت می کرد..:دی یعنیا آی زوری به نهادم وارد شد که هنوزم اثرات جانبیش
قابل مشاهدس... تو پست قبلی نوشتم میرم
متحول می شم ..اما نشد:د..واس همی گفتم میرم میمیرم..چون بالاخره مرده و حرفش
دیگه؟؟؟ پ.ن:یکی همیشه می گفت هیچوخ هیچ چیزاون طور که
به نظر میرسه نیست... راست می گف.. پ.ن2 دست ِ خـودمـان نـیست ک ِ پ.ن3 : شده يه چيزي تو دلت
سنگيني كنه.....؟؟؟ یهو نوشت: هه حواسم نبود؟؟ فردا تولدمه
راسی..الان اگه بگم 17 سالگیم مبارک..سهراب میگه 16 سالته..اما 17 سالگیم
مبارک...پزززززززززز:د
+ نوشته
شده در ساعت 15:52 توسط سارای این روزای من!
|
تغییییرات
دوستان آشنایان خواهران برادران و همتون کلا:دی می رویم پیش به سوی تغغیریییییرات عظیم:)))))) من میرم یه هفته ای متحول میشم بر می گردم:دی
+ نوشته
شده در ساعت 21:54 توسط سارای این روزای من!
|
unlike!!!!
خودمو دوس ندارم! جدی وقتی به
خودم نگاه می کنم اونیو نمی بینم که یه زمانی بودم! یعنی کاملا مطئنم که
زدم تو جاده خاکی! اما جاده خاکیو دوسسسس دارم می خوام برم جلو! از مسیر اصلی خسته
شدممم می دونم این مسیر تمام زندگیمو تو کثافت غرق می کنه اما نمی خوام جاده اصلی
رو پیدا کنم! همین می تونه دلیل اصلیه من واسه دوست نداشتن خودم باشه! 1 ماه اول تابستونم به گند کشیده بود! سختی رو
کشیدم که تا عمر دارم فراموش نمی کنم! همون باعث شد که من به اینجا برسم! هیچوقت
مسبب داغون شدنمونمی بخشم!!!!! خلاصه یه روز یا درواقع یه شب اومد که ورق زندگی
من برگشت و من الان اینجام!!!!! خدایی الان با زندگیم عشق می کنم و این فقط به
خاطر اینکه دنیا رو دایورت کردم به ت..خ..م..م. خدایی به این پی بردم ک چرا همش رو خط زندگی
حرکت کنم؟ چرا همش رو این خط باشم در صورتی که بودن یا نبودنم فرقی نمی کنه!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟ من می دونم دارم همه دنیامو خراب می کنم اما
عشقم می کشه 4 روز هم واقعا به معنای واقعی خوش بگذرونمو زندگی کنم!! زندگی کردن...؟ کاری که هردفه واقعا اومدم بکنم
نشد! خدا منو ببخشه!!خدا منو ببخشه چون می دونم چقدر
ازم عصبانیه! اینقدر عصبانی که دیگه حتی واسش فرقی نمی کنه من روزه بگیرمم یا
نه؟دعا بخونم یا نه؟ نمازم که کلا...!! به قول دوستم :خدا به منو تو میگه دوست عزیز
ممنون میشم که بعد از این همه ریدن تو زندگی این 4تا روزتم نگیری. سنگین تری!!! خلاصه اینکه خودمو دوس ندارم ولی با زندگیم عشق
می کنم! اصولا امکان نداره این طوری شه! چون ادم اول باید از خودش راضی باشه بعد
زندگیش. کلا فک نکنید رفتم چی کار کردم که اومدم اینارو
نوشتم!!!نه!! هرکس از نوشته من یه برداشتی میکنه اما مهم طرز فکر خودمه! شاید
کارایی که من دارم میکنم برا بعضیا معمولی باشه واس بعضیاااا فاجعه!!!! کلا فکر
اشتباه نکنید!! پ.ن: نیاازی به گفتن شما نیس! خودم همین الان می
گم یه روز به خاطر وجود این روزااا چنان داغون شمم! اما فعلااا حالاشو از دست نمی
دم!!! به گذشتم بر نمی گردم!! گذشته فقط به من می گه در اوج بچگی ریدم!!! اخه اون
ایکبیری ادم بود؟؟؟؟ :D پ.ن نشون بی نشون من...به قلب آسمون بزن... تا
مردم از روی زمین... ستارتو نشون بدن
+ نوشته
شده در ساعت 21:54 توسط سارای این روزای من!
|
no name!!!
بگذریم! خوب دیه کنکور اینام تموم شد و نیلو
جونمم راحت شدو حالا نوبت بیچارگی یه سریای دیگس! من واقعا از همین امروز و از
همین سن بهشون خدا قوت می گم:دی:دی چـــــــــــــــــــــــرا؟؟؟؟ چرا اینقدر ظلم
جدا؟؟؟ دیروز یکی از دوستام برگشت بهم گفت:سارا؟ امروز داشتم با خواهر ونسا هاجنس
تو اف بی چت می کردم . تا فهمید از ایرانم، منو از تو لیست دوستاش پاک کرد!!!! منم
برگشتم گفتم: شوخی کردم و از ایران نیستم، دوباره منو به لیست دوستاش اضافه کرد
:((((((( یعنی پاشید بریم بمیریمممممم!!!:-/ دیروز داشتم آرشیوووو وبلاگمو می خوندم..خیلی
حال کردم با بعضی پستام:دی :دی حالا بین خودمون بمونه..بعضی پستام قشننگ
بوداااااا:دی یه شعر از جسی مکارتنی پیدا کردم تو آرشیوام:
Because
you live by Jesse McCartney Starring
out at the rain with a heavy heart It’s
the end of the world in my mind Then
your voice pulls me back like a wake up call I've
been looking for the answer But
now I know what I didn't know Because
u live and breathe Because u make
me believe in myself When nobody
else can help Because
u live, boy My
world با تصرف و تخلص در یک کلمه:دی (boy) ........ تو یه پستی ام نوشته بودم: نمی دونستم و کسی به من یاد نداده بود که یه بچه نباید با
یه آدم بزرگ صمیمی بشه. مخصوصا یه آدم بزرگی که راه به را بزنه تو دهن بچه! اونم
نه به خاطر اینکه آدم بزرگ ظالمیه، فقط به خاطر اینکه می خواد با این کار بچه هه
رو از خودش دور کنه. من دیه به عشق هم اعتقادمو از دست دادم و ازش متنفرم. تنها
کاری که تونست بکنه همین بود! تونست دقیقا یکی مثل خودشو به سازه! مطمئنانا یکی هم
همین کارو با خودش کرده! خوش به حال ما آدما که داریم زندگیو به گند می کشیم! اینارو نگفتم که اعتراض کنم یا جلب توجه یا چیز دیگه
ای! اگه بنا بر اعتراض بود که باید بگم خدا هم دیه به حرفام جواب نمی ده. هرچی نعره
زدم: الووووووو! صدامو می شنوی....چرا من اینجوری شدم؟ روشو برگردونده بود و
داشت ماه رو نیگا می کرد! اینگار فقط ماه چیزیه که آفریده و مثل بقیه منونمی بینه! یه پست دیگه: تو هیچوقت واسه من اینجا نبودی! نه!تو مال من نبودی! این رو تک تک ثانیه های زندگیم با نعره
ی بلندی می خوان بهم بفهمونن! کاش تمومش می کردن.کاش می فهمیدن با این نعره ها فقط
دارن دیوونم می کنن. کاش می فهمیدن که هرچی می گذره خودم راحت تر این قضیه رو درک
می کنم! تو هیچوفت واسه من اینجا نبودی! یا حداقل ماواسه هم نبودیم..من بچم! واسه تو بچم و تو
بزرگی! واسه من خیلی بزرگی! هرچند نه سنت زیاده و نه عقلت! فقط رفتارات بزرگونس!
همیشه کاری می کنی که خجالت بکشم! دیگرانم فقط می تونن بهم امید بدن! هیچ کس نمی
تونه اندازه ی خودم کمکم کنه! چون این منم که احساس خودمو تمام و کمال می فهمم! تو هیچوقت واسه من اینجا نبودی! جوابیه به خودم: اون هیچوقت ماله تونبود:دی در ضمن اونم به یه حالت
دیگه خیلی بچس!! و خودم تنها کسی بودم که احساسات خودمو اصلا درک نمی کردم و هنوزم
تا یه حدودی درک نمی کنم:دی پ.ن یکی از پستام: پ.ن: دیگه ناراحت نمی شم! باور کنید خسته شدم از بس واس
اینجور مشکلات ناراحت شدم! فعلا مغزم بره استراحت! یه پست دیگه: مطمئنم یه روزی منم بزرگ می
شم و یه روزی به همه اتفاقات زندگیم می خندم!عین تو! می دونی؟ من و تو ذاتن تنهاییم! آره! بشر ذاتن تنهاست
ولی ما فرق داریم. ما مث اونا نیستیم! ما دیوونه ایم! ما خودمون بانی دردا و
مشکلاتمونیم..ما خودمون همیشه اطرافو خالی می کنیم..آره ما دو تا دیوونه ایم.. پست بعدی: و باز هم: من از بیگانگان دیگر
ننالم/////////////////که با من هرچه کرد آن آشنا کرد!و هنوزم داره این جمله رو یه آشنای دیگه اجرا
میکنه:(((( تابستون پارسال:
پ.ن:صدام از خواب زیادی و کمبود خواب(یه روز زیاد می خوابم و یه
روز نمی خوابم:دی) شبیه صدای معتادا شده!:دی هرکی می خواد با یه معتاد عملی که به
انواع مواد حساسیت داره(هووم..زیاد بمونم سردرد می شم و گلاب به روتون اینقدر بالا
می آرم که یه جام با یه جا دیگم یکی بشه:دی) مهمون من باشید فقط اینکه خودتون باید
زنگ بزنید و با این پدیده ی سال بحرفید ما شارژ نداریم:دی
+ نوشته
شده در ساعت 21:46 توسط سارای این روزای من!
|
دوست دارم که..
+ نوشته
شده در ساعت 20:46 توسط سارای این روزای من!
|
|
|||